خرید بک لینک
با پایان فصل تابستان رفته رفته بوی دل انگیز پاییز به مشامم می رسد آه که چقدر دل انگیز است !این فصل صدای روح انگیز خِش خِش برگهایی که زیر پاهایم به گوش میرسد..خبر آمدن فصل پاییز فصل سرخیها و زردیها به گوش همگان میرسد..در این میان صدای خوش آهنگ جیک جیک پرندگان که آزادانه در آسمان پرواز میکنند به گوش میرسد. پاییز همان صدای آشنای خِش خِش برگهایش است. پاییز صدای شُرشُر بارانی اش که بر روی درختان و گلها میچکد..چقدر احساس خوبی به من دست میدهد! وقتی که بدون چتر زیر یکی از بهترین نعمتهای خداوند یعنی باران قدم بر میدارم و از این نعمت بزرگ نهایت لذت را میبرم. اولین ماهش مهر است. همین که با آمدنش شور و شوق را در همگان بر می انگیزد. پاییز فصل رویاهاست همان فصلی که با آمدنش با همه ی سردی اش گرمای منحصر به فرد خود را دارد. همان فصلی است که با همه وجود می توان دلتنگی را حس کرد در پایان می توان گفت:هر فصل زیبایی های خاص خودش را دارد از نظر من پاییز یکی از زیباترین و بهترین فصلهای پروردگار بزرگ است. صفورا نوروزی مدرسه حضرت معصومه

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 20:01

موضوع پاییز تمام شدن زندگی هر برگ در فصل پاییز است .برگ ها می ریزندوزندگی انها تمام می شود. فصل پاییز مثل فرشته ای است که جان ادم ها رامی گیرد,پاییزهم جان برگ ها رامی گیردهیچ فرقی باهم ندارد. خوب که برگ نشدم اگر من برگ بودم هر پاییزازدنیا می رفتم وزرد می شدم ومن اصلا این زندگی را دوست نداشتم . الان می خواهم زندگی یک برگ راکه درفصل پاییز ازدنیامی رفت رابرایتان بگویم .چه تلخ بود ان موقع , برگ بی چاره تازه شکوفا شده بود. تا که فصل پاییز امد ان برگ را از روی درخت برداشت . چه خاطره هایی که برگ روی درخت با خودش یادش رفت ببرد,ان خاطرات در قلب برگ درخت نبودچون یهویی پاییز از گرد راه رسیدودرهمان موقع که روی درخت بود رنگش را زرد کرد وزندگی ان برگ رابه اتمام رساند. من فهمیدم که هر زندگی هم اغازی دارد و هم پایانی دارد,ما باید این موضوع را قبول کنیم که روزی مثل یک برگ درخت پرپر بر روی زمین خواهیم افتاد.

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 20:01

عمر خود را با کار های بیهوده در زندگی تلف نکنیم زیرا دیگر راه بازگشتی نیست موضوع : بنای بد شانس عمر خود را با کار های بیهوده در زندگی تلف نکنیم زیرا دیگر راه بازگشتی نیست استاد کی کار ما تموم میشه ؟ بچه جان کارت رو بکن چقدر غرغر میکنی تو آخه , استاد آخه هوا گرمه نمیشه کار کرد , تحمیل کنید چند ساعت دیگر تمام میشود . کلافه شده بودم از کار دشوار بنایی , پول مناسبی میدادند اما با هزاران مکافات و دردسر روبه رو میشوید , دیگر خسته شده بودم و دلسرد از کارم دیگر برایم طراحی و سلیقه و احسنت های دیگران مهم نبود. مدتی بود که یکی از دوستانم فکری را در سر من انداخته بود . نمیدانم حکمت این کار چه بود که میخواستم بروم و فوتبالیست شوم . چند ماه گذشته است اما این فکر مانند خوره به جانم افتاده و تمام فکر و ذکر م را به خود جلب کرده است , مانند کلافی پا در هوا شده ام و کارهایم را دیگر مانند سابق با شور و اشتیاق خاصی انجام نمیدهم و فکر فوتبالیست شدن تمام ذهن مرا تصرف کرده است . امروز به بانک رفتم , موجودی حساب خود را چک نمودم تقریبا پنجاه و سه میلیون تومان پول در حسابم بود که این مرا بسیار خوشحال نمود ؛ میدانی چرا ؟ چون میتوانم با این پول وارد یک باشگاه شوم . یک هفته گذشته است , روز قبل تمام کارهای

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 20:01

بنام خدا موضوع :روزی را که دوست دارم، تکرار شود ای پرستوی خیال من،برگرد و من را بر بالهایت بگذار؛که عجیب دلم گرفته است . مسیرم مشخص نیست ،بگذار مسیرم را از دلم بپرسم ،توچه میگویی ای همه ی احساس ... اما واقعیت تلخیست که غرورم ،من را از روز هایی که پدرم بود دور می کند .اما احساسم عجیب ،من را به آن سو میکشد.و من باز هم شکست خوردم ،اری پرستوی من ، من را به همان روزببر . همان روزی که موقع دویدن و بازی کردن زمین میخوردم و گریه وزاری میکردم و پدرم با مهربانی،دست نوازش گرش را بر سرم میکشد،و می گوید:«ساکت دخترم،چیزی نشده است .نگاه کن دوستانت شادی میکنند .بلند شو و از این روزهای کودکیت استفاده کن که زود تمام میشود .» ومن که با حرف های پدرم قدرت می گیرم تمام آن درد ها را یادم می رود،و به بازی ام ادامه میدهم.همان روزهایی که یادآوری آن ها ،خیلی سخت است .اما دلتنگ آن روزهایم . آن روز اول مدرسه که با چه شور وشوقی وسایلم را به او نشان میدادم ،و او هم پابه پای من شادی میکرد.اولین روز مدرسه بعد از برگشت ،با چه هیجانی اتفاقات مدرسه را تعریف میکردم وآن هم با مهربانی آرزوی موفقیت برایم کرد. چه روز های خوبی... آری دیگر،دلم همین روز ها را میخواهد اما تکرارش شاید غیر ممکن باشد . دانش آموز عزیزم سیده ریحانه هاشمی

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 20:01

موضوع: پاییز « به نام خالق چهار فصل » مقدمه: پاییز فصل خزان است ، فصل خش خش برگ ها ، من پاییز را با نام عروس فصل ها می شناسم..... پاییز فصلی است که می توان از آن عبرت گرفت .خداوند کریم در قرآن سوره بقره می فر مایند :« پاییز همانند دلهای انسان است ، همان گونه که گناهان انسان فرو می ریزد برگ درختان نیز همان گونه است که در فصل خزان فرو می ریزند و دوباره در بهار زنده می شوند » . من پاییز را با نام خش خش برگ ها می شناسم که به من آرامشی خاص می دهد .در این فصل رفتگران کار خود را آغاز می کنند .در این فصل درختان برگ های خود را رها کرده و بر دامان زمین به امانت می نهند .پاییز جلوه ای از انشای آفریدگاراست 0 پاییز سومین فصل از فصول سال است .ماههای آن عبارتند از : مهر، آبان و آذر در این فصل دانش آموزان تحصیل خود را آغاز کرده و استعداد های خود را شکوفا می کنند. سال برای هر کس یک معنا دارد ، برای من مثل یک روز درسی است در مدرسه .یک روز درسی که چهار زنگ و چهار معلم دارد .در زنگ سوم زنگ شعر است ،البته آقای پاییز به غیر از شاعر بودن نقاش ماهری هم هست.خودش برای شعر هایش نقاشی می کشد و تمام رنگ ها را نیز به کار می گیرد.مانند : زرد ، آتشین ، طلایی و... بنا براین « پاییز همانند یک روز درسی است که سه زنگ و سه معلم د

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 20:01

امروز حا ل دیگری دارم،دلم گرفته ،احساس بدی دارم .احساس میکنم امروزنباید بتابم،امروز نباید به فردا تبدیل شود.اتفاق بدی در راه است . چشمانم را گشودم ،ازتمام جهان چشمانم یک جا را میدید . «نینوا»،همان جایی که عزیزان زینب را گرفتند ،همان جایی که سر حسین بن علی را از بدن جدا کردن ، و همان جایی که زینب رابه اسیری گرفتند خلاصه بگویم ،«کرببلا». از دور نظاره گر بودم ،مثل اینکه حسین بن علی میخواهد به میدان برود. همه به دورش حلقه زده بودند ،باتک تکشان خداحافظی کرد. و راهی میدان شد.وجوان مردانه جنگید ناگهان تیری بر سینه ی امام فرود آمد و تیر های دیگر....... به خیمه ها نگاهی انداختم ،دیگر صدای حسین نمی آمد.صدای ذوالجناح همه رابه بیرون خواند،همه از خیمه ها بیرون آمدند اما سالار زینب را ندیدند .گریه وشیون ازهمه سوی خیمه گاه بلند شد.... از این همه ظلم تعجب کردم ،اما بغضی در گلویم بود،چطور توانستند این همه بلارا برسرخاندان پیغمبر بیاورند؟ اشکی ازچشمانم چکید، واشک های دیگر... دشمنان به سوی خیمه ها حمله ور شدند، وخیمه ها را به آتش کشیدند . وهمه را به اسیری بردند. و درخشش سری حواسم را به آنجا جمع کرد . دیگر این همه ظلم غیر قابل باور بود، حال میدانم احساس بدم چه بود، خودرا لعنت می کنم که چرا تابیدم، آسمان هم انگار این مصیبت را دیده اند و اشک هایشان امانشان را بریده اند، اما دیگر

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 20:01

موضوع :باران زمین تشنه است لباش خشکه آب دهنشو میخوره اما فایده ای نداره جایی از تشنگی روپر نمیکنه.آسمون به خاطر این موضوع غمگینه ابر بزرگ و کوچیک .مرد و زن ،پیر و جوون بابابزرگا مامان بزرگا همگی دور هم جمع شدن. دستاشون روبه همدیگه میدن .میونشون غوغا میشه باهمدیگه حرف میزنن. نمیدونم با همدیگه چی میگن در مورد چی حرف میزنن ولی حسم بهم میگه دلشون برا زمین سوخته و میخوان کمکش کنن. همگی بغض تو گلوشون گیر میکنه. آخه زمین داره میره ابراهمه گریه و زاری میکنن. از کوچیک به بزرگ از چیر تا جوون همگی گریه میکنن. آخه دلشون نمیخواد زمین بمیره آه چه لحظه دل انگیزی !آسمون رنگش پریده داره سیاه و سیاه تر میشه.گریه زاری آسمون بیشتر و بیشتر میشه.قطره قطره.چشمه چشمه. دریاچه به دریاچه اشک میریزن زمین چشمشو وا میکنه به دوست عزیزش آسمون نگاه میکنه. بلبلان و قناری ها آواز میخونن گلها دوباره باز میشن . درختا شکوفه میدن . این نشونه شادی و سرزندگی روبه اسمون نشون میده اسموننگاهی به زمین میندازه میبینه که زمین زنده شد. شاده و میخنده.جشن بزرگی تو آسمون برپا میشه.ابرا میخندن.شادی میکنن.رقص کنان هرکدام جایی میرن. وای چقدر من خوشحالم..... نتیجه گیری:: " چقدر خوبه که خودمون رو همدرد دیگران قرار بدیم" نویسنده : نرگس قریشی مدرسه: زنده یاد ملک زاده پایه : هفتم "ب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 20:01

امروز حا ل دیگری دارم،دلم گرفته ،احساس بدی دارم .احساس میکنم امروزنباید بتابم،امروز نباید به فردا تبدیل شود.اتفاق بدی در راه است . چشمانم را گشودم ،ازتمام جهان چشمانم یک جا را میدید . «نینوا»،همان جایی که عزیزان زینب را گرفتند ،همان جایی که سر حسین بن علی را از بدن جدا کردن ، و همان جایی که زینب رابه اسیری گرفتند خلاصه بگویم ،«کرببلا». از دور نظاره گر بودم ،مثل اینکه حسین بن علی میخواهد به میدان برود. همه به دورش حلقه زده بودند ،باتک تکشان خداحافظی کرد. و راهی میدان شد.وجوان مردانه جنگید ناگهان تیری بر سینه ی امام فرود آمد و تیر های دیگر....... به خیمه ها نگاهی انداختم ،دیگر صدای حسین نمی آمد.صدای ذوالجناح همه رابه بیرون خواند،همه از خیمه ها بیرون آمدند اما سالار زینب را ندیدند .گریه وشیون ازهمه سوی خیمه گاه بلند شد.... از این همه ظلم تعجب کردم ،اما بغضی در گلویم بود،چطور توانستند این همه بلارا برسرخاندان پیغمبر بیاورند؟ اشکی ازچشمانم چکید، واشک های دیگر... دشمنان به سوی خیمه ها حمله ور شدند، وخیمه ها را به آتش کشیدند . وهمه را به اسیری بردند. و درخشش سری حواسم را به آنجا جمع کرد . دیگر این همه ظلم غیر قابل باور بود، حال میدانم احساس بدم چه بود، خودرا لعنت می کنم که چرا تابیدم، آسمان هم انگار این مصیبت را دیده اند و اشک هایشان امانشان را بریده اند، اما

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:14

موضوع :باران زمین تشنه است لباش خشکه آب دهنشو میخوره اما فایده ای نداره جایی از تشنگی روپر نمیکنه.آسمون به خاطر این موضوع غمگینه ابر بزرگ و کوچیک .مرد و زن ،پیر و جوون بابابزرگا مامان بزرگا همگی دور هم جمع شدن. دستاشون روبه همدیگه میدن .میونشون غوغا میشه باهمدیگه حرف میزنن. نمیدونم با همدیگه چی میگن در مورد چی حرف میزنن ولی حسم بهم میگه دلشون برا زمین سوخته و میخوان کمکش کنن. همگی بغض تو گلوشون گیر میکنه. آخه زمین داره میره ابراهمه گریه و زاری میکنن. از کوچیک به بزرگ از چیر تا جوون همگی گریه میکنن. آخه دلشون نمیخواد زمین بمیره آه چه لحظه دل انگیزی !آسمون رنگش پریده داره سیاه و سیاه تر میشه.گریه زاری آسمون بیشتر و بیشتر میشه.قطره قطره.چشمه چشمه. دریاچه به دریاچه اشک میریزن زمین چشمشو وا میکنه به دوست عزیزش آسمون نگاه میکنه. بلبلان و قناری ها آواز میخونن گلها دوباره باز میشن . درختا شکوفه میدن . این نشونه شادی و سرزندگی روبه اسمون نشون میده اسموننگاهی به زمین میندازه میبینه که زمین زنده شد. شاده و میخنده.جشن بزرگی تو آسمون برپا میشه.ابرا میخندن.شادی میکنن.رقص کنان هرکدام جایی میرن. وای چقدر من خوشحالم..... نتیجه گیری:: " چقدر خوبه که خودمون رو همدرد دیگران قرار بدیم" نویسنده : نرگس قریشی مدرسه: زنده یاد ملک زاده پایه : هفتم "ب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:14

صفحه بندی